بذار هر كي هر چي مي خواد فكر كنه. من همينم كه هستم.
خسته شدم انقدر كه بار سنگين نگاه ديگرونو با خودم اين ور و اون ور كشيدم. بذار فكر كنن
من منزويم
تنهام
نهار نمي خورم
خلم
يه جوريم
با كسي حرفي ندارم.......
توي شهري زندگي مي كنم كه هيچ كي به اصالت و ريشت هيچ كاري نداره.
ودقيقا تنها چيزي كه اصلا وجود و اهيمت نداره همين اصالت خاندانو رگو ريشه س.
به نظر خيليا من مشكوكم
به نظر بعضياي ديگه آب زير كاه و زبون باز
يه عده فكر ميكنن من مارمولكم
يه سري از افراد ميگن خيلي خودمو ميگيرم
و يه عده ي ديگه كه واقعا لطف دارن فكر ميكنن كه من...............در حدشون نيستم . و حتي جواب سلام منو هم يه زور ميدن و بهتر بگم كه اصلا نمي دن. در صورتي كه من يه دل كوچيكو ساده دارم و دوتا دست خاكي كه تمام افكارو احساسش توي اونا خلاصه ميشن.
البته حرفامو اصلاح ميكنم.
اين نظراتو خانوما در موردم دارن. و البته تا قبل از اينكه كسي باهام هم كلام بشه
اما آقايون و بچه هاي كوچيك همشون منو دوست دارن
اينجا همه ي آقايون خودشون خيلي خيلي مودبانه بهم سلام و احترام ميدن. اوايل احساس بدي داشتم اما الان خيلي كاملا حس مي كنم كه از روي احترامه نه هيچ چيز ديگه. البته خوب بعضي وقتا پيش مياد كه مردي از زني خوشش بياد اما بعد از اينكه مي فهمه اون همسر داره بي خيال ميشه و پايه روابط به نحو ديگه اي ميچرخه.
خلاصه اينكه به قول دوست خواهر شوهرم هركي با هام يكي دوبار هم كلام شد توي دلش جا مي كنم. خدارو شكر كه لا اقل با اونايي كه دوستشون دارم حس متقابلي وجود داره. .هيچ حس يه طرفه اي نيست جز.......... كه نمي دونم چرا نمي تونم دو جابنش كنم.
به هر حال تصميم گرفتم بيشتر از پيش به همه احترام بذارم ولي با سكوت و كم گويي.
كه
سكوت سرشار از ناگفته هاست.........